حضرتِ حق هست درياىِ عظيم * قطرهاى خُرد است « جنّات النعيم »
قطره باشد هر كه را دريا بود * هر چه جز دريا بود سودا بود
چون به دريا مىتوانى راه يافت * سوىِ يك شبنم چرا بايد شتافت ؟
هر كه داند گفت با خورشيد راز * كى تواند ماند از يك ذرّه باز
هر كه كل شد ، جزو را با او چه كار ؟ * وان كه جان شد عضو را با او چه كار ؟
گر تو هستى مردِ كُلّى ، كُل ببين * كل طلب ، كل باش ، كل شو ، كُل گزين .
الحكاية و التمثيل
كرد شاگردى سؤال از اوستاد * كز بهشت آدم چرا بيرون فتاد ؟
گفت بود آدم همى عالى گهر * چون به فردوسى فرو آورد سر ،
هاتفى برداشت آوازى بلند * كاى بهشت كرده از صدگونه بند !
هر كه در هر دو جهان ، بيرونِ ما * سر فرو آرد به چيزى دونِ ما ،
ما زوال آريم بر وى هر چه هست * زان كه نتوان زد به غيرِ دوست دست
جاى ، باشد پيشِ جانان صد هزار * جاىِ بىجانان كجا آيد به كار ؟
هر كه جز جانان به چيزى زنده شد * گر همه آدم بود افكنده شد