هدهدش گفت اى چو گوهر جمله رنگ * چند لنگى ، چندم آرى عذرِ لنگ
پا و منقارِ تو پر خونِ جگر * تو به سنگى باز مانده بىگهر
اصلِ گوهر چيست ؟ سنگى كرده رنگ * تو چنين آهن دل از سوداىِ سنگ
گر نماند رنگ او سنگى بود * هست بىسنگ ، آن كه در رنگى بود
هر كه را بويىست او رنگى نخواست * زان كه مردِ گوهرى سنگى نخواست .
حكايت
هيچ گوهر را نبود آن سرورى * كان سليمان داشت در انگشترى
زان نگينش بود چندان نام و بانگ * وان نگين خود بود سنگى نيم دانگ
چون سليمان كرد آن گوهر نگين * زيرِ حكمش شد همه روىِ زمين
چون سليمان مُلكِ خود چندان بديد * جملهء آفاق در فرمان بديد
[ بود چل فرسنگ شادروان او * باد مىبرديش در فرمانِ او ]