چون عروسى جلوه كردن ساز كرد * هر پرِ او جلوهاى آغاز كرد
گفت تا نقّاشِ غيبم نقش بست * چينيان را شد قلم انگشتِ دست
گر چه من جبريلِ مرغانم و ليك * رفت بر من از قضا كارى نه نيك
يار شد با من به يك جا مارِ زشت * تا بيفتادم به خوارى از بهشت
چون بَدَل كردند خلوتْ جاىِ من * تختْ بندِ پاىِ من شد باىِ من
عزمِ آن دارم كزين تاريك جاى * رهبرى باشد به خُلدم رهنماى
من نه آن مردم كه در سلطان رسم * بس بود اينم كه در دروان رسم
كى بود سيمرغ را پرواىِ من ؟ * بس بود فردوسِ عالى جاىِ من
من ندارم در جهان كارى دگر * تا بهشتم ره دهد بارى دگر .
هُدهُدش گفت اى ز خود گُم كرده راه * هر كه خواهد خانهاى از پادشاه
گوى نزديكىِ او اين زان به است * خانهاى از حضرتِ سلطان به است
خانهء نَفْس است خُلدِ پر هوس * خانهء دل مقعدِ صدق است و بس