در ميانِ سنگ و آتش ماندهام * هم معطّل هم مشوّش ماندهام
سنگريزه مىخورم در تفت و تاب * دل پر آتش مىكنم بر سنگ خواب
چشم بگشاييد اى اصحاب من * بنگريد آخر به خورد و خوابِ من
آن كه بر سنگى بخفت و سنگ خورد * با چنين كس از چه بايد جنگ كرد ؟
دل درين سختى به صد اندوه خست * زان كه عشقِ گوهرم بر كوه بست
هر كه چيزى دوست گيرد جز گهر * ملكتِ آن چيز باشد بر گذر
ملكِ گوهرجاودان دارد نظام * جانِ او با كوه پيوسته مدام
من عيارِ كوهم و مردِ گهر * نيستم يك لحظه بىتيغ و كمر
چون بود در تيغ گوهر بر دوام * زان گهر در تيغ مىجويم مدام
نه چو گوهر هيچ گوهر يافتم * نه ز گوهر گوهرىتر يافتم
چون رهِ سيمرغ راهِ مشكل است * پاىِ من در سنگِ گوهر در گل است
من به سيمرغِ قوى دل كى رسم * دست بر سر ، پاى در گل كى رسم
همچو آتش برنتابم سر ز سنگ * يا بميرم يا گهر آرم به چنگ
گوهرم بايد كه گردد آشكار * مردِ بىگوهر كجا آيد به كار ؟