اهل جنّت را چنين آمد خبر * كاوّلين چيزى دهند آنجا جگر
اهلِ جنّت چون نباشد اهلِ راز * زان جگر خوردن ز سر گيرند باز .
حكايت بط
بط به صد پاكى برون آمد ز آب * در ميانِ جمع با خير الثّياب
گفت در هر دو جهان ندهد خبر * كس ز من يك پاك رو يك پاكتر
كردهام هر لحظه غسلى بر صواب * پس سجاده باز افكنده بر آب
همچو من بر آب چون استد يكى * نيست باقى در كراماتم شكى
زاهدِ مرغان منم با راىِ پاك * دايمم هم جامه و هم جاى پاك
من نيابم در جهان بىآب سود * زان كه زاد و بودِ من در آب بود
گر چه در دل عالمى غم داشتم * شستم از دل كآب همدم داشتم
آب در جوىِ من است اينجا مدام * من به خشكى چون توانم يافت كام
چون مرا با آبِ افتادهست كار * از ميانِ آب چون گيرم كنار ؟