جان ز بهرِ اين به كار آيد تو را * تا دمى در خوردِ يار آيد تو را
آبِ حيوان خواهى و جان دوستى * رو كه تو مغزى ندارى ، پوستى
جان چه خواهى كرد ؟ بر جانان فشان * در رهِ جانان چو مردان جان فشان .
[ حكايت ]
بود آن ديوانهء عالى مقام * خضر با او گفت « اى مردِ تمام
راىِ آندارى كه باشى يارِ من ؟ » * گفت « با تو بر نيايد كارِ من
زان كه خوردى آبِ حيوان چند راه * تا بماند جانِ تو تا ديرگاه
من در آنم تا بگويم تركِ جان * زان كه بىجانان ندارم برگِ آن
چون تو اندر حفظِ جانى مانده * من به نو هر روز جان افشانده
بهتر آن باشد كه چون مرغان ز دام * دور مىباشيم از هم و السّلام . »
[ حكايت طاووس ]
بعد از آن طاووس آمد زرنگار * نقشِ پرّش صد چه ، بلكه صد هزار