چون مرا سر مىبُريدى رايگان * از چه خنديدى تو در من آن زمان ؟
گفت چون مىديدمت بس بىهنر * بر تو مىخنديدم آن اى بىخبر
بر سر و روى تو خنديدن رواست * ليك در روىِ تو خنديدن خطاست
اين بگفت و رفت از پيشش چو دود * هر چه بود اصلا همه آن هيچ بود .
حكايت طوطى
طوطى آمد با دهانِ پر شكر * در لباس فُسْتَقى با طوقِ زر
پشّه گشته باشهاى از فرِ او * هر كجا سر سبزيى از پرِ او
در سخن گفتن شكر ريز آمده * در شكر خوردن پگه خيز آمده
گفت هر سنگين دل و هر هيچ كس * چون منى را آهنين سازد قفس
من درين زندانِ آهن مانده باز * ز آرزوىِ آبِ خضرم در گداز
خضرِ مرغانم از انم سبز پوش * بو كه دانم كردن آبِ خضر نوش
من نيارم در برِ سيمرغ تاب * بس بود از چشمهء خضرم يك آب
سر نهم در راه چون سوداييى * مىروم هر جاى چون هرجاييى
چون نشان يابم ز آبِ زندگى * سلطنت دستم دهد در بندگى .
هُدهدش گفت اى ز دولت بىنشان * مرد نبود هر كه نبود جان فشان