چشمِ او چون بر رخِ آن مه فتاد * گِرده از دستش شد و در ره فتاد
دختر از پيشش چو آتش بر گذشت * خوش درو خنديد و خوش خوش بر گذشت
آن گدا پُسْ خندهء او چون بديد * خويش را بر خاك غرقِ خون بديد
نيم نان داشت آن گدا و نيم جان * زان دو نيمه پاك شد در يك زمان
نه قرارش بود شب نه روز هم * دم نزد از گريه و از سوز هم
ياد كردى خندهء آن شهريار * گريه افتادى برو چون ابر زار
هفت سال القصّه بس آشفته بود * با سگانِ كوىِ دختر خفته بود
خادمانِ دختر و خدمتگران * جمله گشتند اى عجب واقف بر آن
عزم كردند آن جفا كاران بجمع * تا ببرّند آن گدا را سر چو شمع
در نهان دختر گدا را خواند ، گفت * چون تويى را چون منى كى بود جُفت
قصدِ تو دارند بگريز و برو * بر درم منشين برخيز و برو
آن گدا گفتا كه من آن روز دست * شستهام از جان كه گشتم از تو مست
صد هزاران جانِ چون من بىقرار * باد بر روىِ تو هر ساعت نثار
چون مرا خواهند كشتن نا صواب * يك سؤالم را به لطفى ده جواب