چون مرا بس خويشتن دشمن بديد * ضعف و نوميدى و عجزِ من بديد ،
رحمتش آمد بدان بيچارگيم * پس ببخشود از كرم يكبارگيم . »
خالقا ! بيچارهء را هم تو را * همچو مورى لنگ در چاهم تو را
من نمىدانم كه من اهلِ چهام * يا كجاام يا كدامم يا كهام
بى تنى ، بى دولتى ، بى حاصلى * بى نوايى ، بى قرارى ، بى دلى
عمر در خونِ جگر بگداخته * بهرهاى از عمر نا پرداخته
هر چه كردم جمله تاوان آمده * جان به لب ، عمرم به پايان آمده
دل ز دستم رفته دنيى گُم شده * صورتم نامانده معنى گم شده
من نه كافر نه مسلمان مانده * در ميانِ هر دو حيران مانده
نه مسلمانم نه كافر چون كنم ؟ * مانده سرگردان و مضطر چون كنم ؟
در درى تنگم گرفتار آمده * روى در ديوارِ پندار آمده
بر منِ بيچاره اين در برگشاى * وين ز راه افتاده را راهى نماى
بنده را گر نيست زادِ راه هيچ * مىنياسايد ز اشك و آه هيچ
هم توانى سوخت از آهش گناه * هم ز اشكش شست ديوانِ سياه
هر كه درياهاىِ اشكش حاصل است * گو بيا كو در خورِ اين منزل است