شكر ايزد را كه در بارى نيَم * بستهء هر نا سزاوارى نيَم
من ز كس بر دل كجا بندى نهم * نامِ هر دون را خداوندى نهم
نه طعامِ هيچ ظالم خوردهام * نه كتابى را تخلّص كردهام
همّت عاليم ممدوحم بس است * قوتِ جسم و قوّتِ روحم بس است
پيشِ خود بردند پيشينان مرا * تا به كى زين خويشتن بينان مرا
تا ز كارِ خلق آزاد آمدم * در ميانِ صد بلا شاد آمدم
فارغم زين زمرهء بد خواه نيك * خواه نامم بد كنند و خواه نيك
من چنان در دردِ خود درماندهام * كز همه آفاق دست افشاندهام
گر دريغ و دردِ من بشنوديى * تو بسى حيرانتر از من بوديى
جسم و جان رفت و ز جان و جسمِ من * نيست جز درد و دريغى قسمِ من .
الحكاية و التمثيل
راه بينى وقتِ پيچاپيچِ مرگِ * گفت چون ره را ندارم زاد و برگ ،
از خوىِ خجلت كفى گِل كردهام * پس ازو خشتى به حاصل كردهام
شيشهاى پراشك دارم نيز من * ژندهاى بر چيدهام بهرِ كفن
اوّلم زان اشك اگر غسلى دهيد * آخرم آن خشت زيرِ سر نهيد
و آن كفن در آب چشم آغشتهام * « اى دريغا » سر به سر بنوشتهام
آن كفن چون در تنم پوشيد پاك * زود تسليمم كنيد آنگه به خاك
چون چنين كرديد ، تا محشر ز ميغ * بر سرِ خاكم نبارد جز دريغ
دانى اين چندين دريغا بهر چيست * پشّهاى با باد نتوانست زيست
سايه از خورشيد مىجويد وصال * مىنيابد ، اينْت سودا و محال !
گر چه هست اين خود محالى آشكار * جز محالانديشى او را نيست كار
هر كه او ننهد درين انديشه سر * او ازين بهتر چه انديشد دگر
سختتر بينم به هر دم مشكلم * چون بپردازم ازين مشكل دلم ؟
كيست چون من فرد و تنها مانده ؟ * خشك لب غرقابِ دريا مانده ؟
نه مرا همراز و همدم هيچ كس * نه مرا همدرد و محرم هيچ كس
نه ز همّت ميلِ ممدوحى مرا * نه ز ظلمت خلوتِ روحى مرا
نه دلِ كس نه دلِ خود نيز هم * نه سرِ نيك و سرِ بد نيز هم
نه هواىِ لقمهء سلطان مرا * نه قفاىِ سيلىِ دربان مرا
نه به تنهايى صبورى يك دمم * نه به دل از خلق دورى يك دمم
هست احوالِ منِ زير و زبر * همچنان كان پير داد از خود خبر .
الحكاية و التمثيل
پاك دينى گفت سى سالِ تمام * عمر بىخود مىگذارم بر دوام
همچو اسماعيل در خود نا پديد * آن زمان كاو را پدر سر مىبريد