وان كه او را ديدهء خونبار نيست * گو برو كو را برِ ما كار نيست .
الحكاية و التمثيل
در رهى مىرفت پيرى راهبر * ديد از روحانيان خلقى مگر
بود نقدى سخت رايج در ميان * مىربودند آن ز هم روحانيان
پير كرد آن قوم را حالى سؤال * گفت « چيست اين نقد ؟ بر گوييد حال . »
مرغِ روحانيش گفت « اى پير راه * دردمندى مىگذشت اين جايگاه
بر كشيد آهى ز دل پاك و برفت * ريخت اشكِ گرم بر خاك و برفت
ما كنون آن اشك گرم و آهِ سرد * مىبريم از يكدگر در راه درد . »
يا رب اشك و آهِ بسياريم هست * گر ندارم هيچ ، اين باريم ، هست