چون بود آن كس كه او عمرى گذاشت * همچو آن يك دم كه اسماعيل داشت .
كس چه داند تا درين حبسِ تعب * عمرِ خود چون مىگذارم روز و شب
گاه مىسوزم چو شمع از انتظار * گاه مىگريم چو ابرِ نوبهار
تو فروغِ شمع مىبينى خوشى * مىنبينى در سرِ او آتشى
آن كه از بيرون كند در تن نگاه * كى بَرَد هرگز درونِ سينه راه
در خمِ چوگان چو گويى ، هيچ جاى * مىندانم پاى از سر ، سر ز پاى
از وجودم خود نكردم هيچ سود * كانچه كردم و آنچه گفتم هيچ بود
اى دريغا نيست از كس يارىام * عمر ضايع گشت در بيكارىام
چون توانستم ندانستم ، چه سود * چون بدانستم ، توانستم نبود
اين زمان جز عجز و جز بيچارگى * مىندارم چارهاى يك بارگى .
الحكاية و التمثيل
چون بشد شبلى ازين جاىِ خراب * بعد از ان ديدش جوامردى به خواب
گفت « حق با تو چه كرد اى نيك بخت ؟ » * گفت « چون شد در حسابم كار سخت ،