چون روايى دارد آنجا اشك و آه * بنده دارد اين متاع آن جايگاه
پاك كن از آه صحنِ جانِ من * پس بشوى از اشكِ من ديوان من .
[ مىروم گم راه ره نايافته * دل چو ديوان جز سيه نايافته
رهنمايم باش و ديوانم بشوى * از دو عالم تختهء جانم بشوى
بى نهايت دردِ دل دارم ز تو * جان اگر دارم خجل دارم ز تو
عمر در اندوهِ تو بردم به سر * كاشكى بوديم صد عمر دگر
تا در اندوهت به سر مىبردمى * هر زمان دردى دگر مىبُردمى
ماندهام از دستِ خود در صد زحير * دستِ من اى دستگيرِ من تو گير .