تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
شعر گفتن حجّتِ بىحاصلىست * خويشتن وا ديد كردن جاهلىست
چون نديدم در جهان محرم كسى * هم به شعر خود فرو گفتم بسى
گر تو مردِ راز جويى باز جوى * جان فشان و خون گرىّ و راز جوى
زان كه من خونين سرشك افشانده‌ام * تا چنين خونريز حرفى رانده‌ام
گر مشام آرى به بحرِ ژرفِ من * بشنوى تو بوىِ خون از حرفِ من
هر كه شد از زهرِ بدعت دردمند * بس بود ترياكش اين حرفِ بلند
گر چه عطّارم من و ترياك ده * سوخته دارم جگر چون ناك دِه
هست خلقى بىنمك بس بىخبر * لا جرم زان مىخورم تنها جگر
چون ز نانِ خشك گيرم سفره پيش * تر كنم از شورواىِ چشمِ خويش
از دلم آن سفره را بريان كنم * گه گهى جبريل را مهمان كنم
چون مرا روحُ القُدُس هم كاسه است * كى توانم نانِ هر مُدبِر شكست ؟
من نخواهم نانِ هر نا خوش منش * بس بود اين نانم و آن نانْ خورش
شد غناءُ القلب جان افزاىِ من * شد قناعت « كنزِ لا يفنا » ى من
هر توانگر كاين چنين گنجيش هست * كى شود در منّتِ هر سفله پست ؟
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 390 | فريد الدين العطار النيسابوري