چون حسابِ نحس كرد و سعد از آن * گوشهء آن تخته گيرد بعد از آن ،
بر فشاند ، گويى آن هرگز نبود * آن همه نقش و نشان هرگز نبود
صورتِ اين عالمِ پر پيچ پيچ * هست همچون صورتِ آن تخته هيچ
تو نيارى تابِ اين ، كُنجى گزين * گردِ اين كم گرد و در كُنجىنشين .
جملهء مردان زنان اينجا شدند * از دو عالم بىنشان اينجا شدند
چون ندارى طاقتِ اين راه ، تو * گر همه كوهى نسنجى كاه ، تو .
الحكاية و التمثيل
گفت مردى مرد را از اهلِ راز * پرده شد از عالَمِ اسرار باز
هاتفى در حال گفت اى پير زود * هر چه مىخواهى بخواه و گير زود
پير گفتا من بديدم كانبيا * مبتلا بودند دايم در بلا
هر كجا رنج و بلايى بيش بود * انبيا را ، آن همه ، در پيش بود
انبيا را چون بلا آمد نصيب * كى رسد راحت بدين پيرِ غريب ؟
من نه عزّت خواهم و نه خواريى * كاش در عجزِ خودم بگذاريى