در خروش آمد كه « ما را قهر كشت * و انگبينم سختتر از زهر كشت
گر جوى دادم ، دو جو اكنون دهم * بوك ازين درماندگى بيرون جهم . »
كس درين وادى دمى فارغ مباد * مردِ اين وادى بجز بالغ مباد
روزگارىست اى دلِ آشفته كار * تا به غفلت مىگذارى روزگار
عمر در بىحاصلى بُردى به سر * كو كنون تحصيل را عمرى دگر ؟
خيز و اين وادىِ مشكل قطع كن * باز پَر وز جان و از دل قطع كن
زان كه تا با جان و با دل همبرى * مشركى وز مشركان غافلترى
جان بر افشان در ره و دل كن نثار * ور نه ز استغنا بگردانند كار .
الحكاية و التمثيل
بود شيخى خرقه پوش و نامدار * برد از وى دخترِ سگبان قرار
شد چنان در عشقِ آن دلبر زبون * كز دلش مىزد چو دريا موج خون
بر اميدِ اين كه بيند روىِ او * شب بخفتى با سگان در كوى او
مادرِ دختر از آن آگاه شد * گفت « شيخا چون دلت گمراه شد