چون نصيبِ مهتران درد است و رنج * كهتران را كى تواند بود گنج ؟
انبيا بودند سرْ غوغاىِ كار * من ندارم تاب ، دست از من بدار .
هر چه گويم از ميانِ جان چه سود * تا تو را كارى نيفتد زان چه سود ؟
گر چه در بحر خطر افتادهاى * همچو كفكى با زَبَر افتادهاى
از نهنگ قعر اگر آگاهيى * كى سلوكِ اين چنين ره خواهيى
اوّل از پندار مانى بىقرار * چون درافتى جان كى آرى با كنار ؟
الحكاية و التمثيل
آن مگس مىشد ز بهرِ توشهاى * ديد كندوىِ عسل در گوشهاى
شد ز شوقِ آن عَسَل دلدادهاى * در خروش آمد كه « كو آزادهاى
كز من مسكين جوى بستاند او * در درونِ كندوَم بنشاند او
شاخِ وصلم گر به بر آيد چنين * مُنج نيكوتر بُوَد در انگبين . »
كرد كارش را كسى بيرونْ شوى * در درونْ ره دادش و بستد جوى
چون مگس را با عسل افتاد كار * پاى و دستش در عسل شد استوار
در طپيدن سست شد پيوندِ او * وز چخيدن سختتر شد بندِ او