تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
يوسف همدان كه چشمِ راه داشت * سينهء پاك و دلِ آگاه داشت
گفت بر شو عمرها بالاىِ عرش * پس فرو شو بيش از آن در تحتِ فرش
هر چه بود و هست و خواهد بود نيز * چه بَد و چه نيك ، يك يك ذرّه چيز
قطره‌اى است اين جمله از درياىِ بود * بود فرزندِ نبود آمد چه سود ؟
نيست اين وادى چنين سهل اى سليم * سهل مىدانى تو از جهل اى سليم
گر شود دريا ره از خونِ دلت * هم نيفتد قطع جز يك منزلت
گر جهانى راه هر دم بسپرى * گام اوّل باشدت چون بنگرى
هيچ سالك راه را پايان نديد * هيچ كس اين درد را درمان نديد
گر باستى ، همچو سنگ ، افسرده‌اى * گاه مردارى و گاهى مرده‌اى
ور به تگ استى و دايم مىدوى * تا ابد بانگِ درايى نشنوى
نه شدن روى است و نه استادنت * نه تو را مردن به و نه زادنت
مشكلا كارا كه افتادت ، چه سود ؟ * كارْ سخت و نيست استادت ، چه سود ؟
سر مزن ، سر مىزن اى مردِ خموش * ترك كن اين كار و هين در كار كوش
هم به تركِ كار كن ، هم كار كن * كار خود اندك كن و بسيار كن