قدر ، نه نو دارد اينجا نه كهن * خواه اينجا هيچ كن خواهى مكن
گر جهانى دل كبابى ديدهاى * همچنان دانم كه خوابى ديدهاى
گر درين دريا هزاران جان فتاد * شبنمى در بحرِ بىپايان فتاد
گر فرو شُد صد هزاران سر به خواب * ذرّهاى ، با سايهاى شد ، ز آفتاب
گر بريخت افلاك و انجم لخت لخت * در جهان كم گير برگى از درخت
گر ز ماهى ، در عدم شد ، تا به ماه * پاىِ مورى لنگ شد در قعرِ چاه
گر دو عالم شد همه يك بار نيست * در زمين ، ريگى همان انگار نيست
گر نمانْد از ديو وز مردم اثر * از سرِ يك قطره باران در گذر
گر بريخت اين جملهء تنها به خاك * موىِ حيوانى اگر نبوَد چه باك
گر شد اينجا ، جزو و كل ، كُلّى تباه * كم شد از روىِ زمين يك برگِ كاه
گر به يك ره گشت اين نُه طشت گُم * قطرهاى در هشت دريا گشت گم .
الحكاية و التمثيل
در دِهِ ما بود بُرنايى چو ماه * اوفتاد آن ماهِ يوسف وش به چاه
در زبر افتاد خاك او را بسى * عاقبت زانجا بر آوردش كسى