گر نه دوزخ نه بهشتستى مرا * بندگى كردن نه زشتستى مرا
گر نبودى هيچ نور و هيچ نار * نيستى با من شما را هيچ كار
من چو استحقاق آن دارم عظيم * مىپرستيدم نه از اوميد و بيم
گر رجا و خوف نه در پى بُدى * پس شما را كار با من كى بُدى ؟
مىسزد چون من خداوندم مدام * كز ميانِ جان پرستندم مدام
بنده را گو باز كش از غير دست * پس به استحقاق ما را مىپرست
هر چه آن جز ما بود درهم فكن * چون فكندى بر همش در هم شكن
چون شكستى پاك درهم سوز تو * جمع كن خاكسترش يك روز تو
اين همه خاكستر آنگه بر فشان * تا شود از بادِ عزّت بىنشان
چون چنين كردى تو را آيد كنون * آنچه مىجويى ز خاكستر برون
گر تو را مشغول خُلد و حور كرد * تو يقين دان كان ز خويشت دور كرد .
الحكاية و التمثيل
گفت ايازِ خاص را محمود خواند * تاج دارش كرد و بر تختش نشاند