عشقِ آن زن در دلش نقصان گرفت * كارِ او بر خويشتن آسان گرفت
پس بديد آن مرد عيبِ چشمِ يار * « اين سپيدى » گفت « كى شد آشكار ؟ »
گفت « آن ساعت كه شد عشقِ تو كم * چشمِ من عيب آن زمان آورد هم
چون تو را در عشق نقصان شد پديد * عيب در چشمم چنين زان شد پديد . »
كردهاى از وسوسه پر شور دل * هم ببين يك عيبِ خود اى كور دل
چند جويى ديگران را عيب باز ؟ * آنِ خود يك ره بجوى ، از جيب باز
تا چو بر تو عيبِ تو آيد گران * نبودت پرواىِ عيبِ ديگران .
الحكاية و التمثيل
محتسب آن مرد را مىزد به زور * مست گفت « اى محتسب كم كن تو شور
زان كه گر نانِ حرام اين جايگاه * مستى آوردى و افكندى ز راه ،
بوديى تو مستتر از من بسى * ليك آن مستى نمىبيند كسى
در جفاى من مرو زين بيش نيز * داد بستان اندكى از خويش نيز . »