ديگرى گفتش كه اى سرهنگِ راه * زو چه خواهم گر رسم آن جايگاه ؟
چون شود بر من جهان روشن ازو * مىندانم تا چه خواهم من ازو ؟
از نكوتر چيز اگر آگاهمى * چون رسيدم من به دو ، آن خواهمى .
گفت اى جاهل نهاى آگاه ازو * زو كه چيزى خواهد ؟ او را خواه ازو
مرد را در خواست آگاهى بِه است * كو ز هر چيزى كه مىخواهى بِه است
در همه عالَم گر آگاهى ازو * زو چه بِهْ دانى كه آن خواهى ازو ؟
هر كه در خلوت سراىِ او شود * ذرّه ذرّه آشناىِ او شود
هر كه بويى يافت از خاكِ درش * كى به رشوت باز گردد از برش .
الحكاية و التمثيل
وقتِ مردن بو علىِ رودبار * گفت جانم بر لب آمد ز انتظار
آسمان را در همه بگشادهاند * در بهشتم مسندى بنهادهاند
همچو بلبل قدسيانِ خوش سراى * بانگ مىدارند كاى عاشق دراى