شكر مىكن پس به شادى مىخرام * زان كه هرگز كس نديدهست اين مقام
گر چه اين انعام و اين توفيق هست * مىندارد جانم از تحقيق دست
زان كه مىگويد تو را با اين چه كار * دادهاى عمرى درازم انتظار
نيست برگم تا چو اهلِ شهوتى * سر فرو آرم به اندك رشوتى
عشقِ تو با جانِ من درهم سرشت * من نه دوزخ دانم اينجا نه بهشت
گر بسوزى همچو خاكستر مرا * در نبايد جز تو كس ديگر مرا
من تو را دانم نه دين نه كافرى * نگذرم من زين اگر تو بگذرى
من تو را خواهم ، تو را دانم ، تو را * هم تو جانم را و هم جانم تو را
حاجتِ من در همه عالم تويى * اين جهانم و آن جهانم هم تويى
حاجت اين دل شده مويى برآر * يك نفس ، با من به هم ، هويى برآر
جان من گر سر كشد مويى ز تو * جان ببر ، هايى ز من هويى ز تو .
الحكاية و التمثيل
حق تعالى گفت اى داوودِ پاك * بندگانم را بگو كاى مشتِ خاك