گفت « شاهى دادمت ، لشكر تو راست * پادشاهى كن كه اين كشور تو راست
آن همى خواهم كه تو شاهى كنى * حلقه در گوشِ مه و ماهى كنى . »
هر كه آن بشنود از خيل و سپاه * جمله را شد چشم از ان غيرت سياه
هر كسى مىگفت « شاهى با غلام * در جهان هرگز نكرد اين احترام . »
ليك آن ساعت ايازِ هوشيار * مىگريست از كارِ سلطان زار زار
جمله گفتندش كه « تو ديوانهاى * مىندانى وز خرد بيگانهاى
چون به سلطانى رسيدى اى غلام * چيست چندين گريه ؟ بنشين شاد كام . »
داد اياز آن قوم را حالى جواب * گفت « بس دوريد از راهِ صواب
نيستى آگه كه شاهِ انجمن * دور مىاندازدم از خويشتن
مىدهد مشغولىام تا من ز شاه * باز مانم دور ، مشغولِ سپاه
گر به حكمِ من كند ملكِ جهان * من نگردم غايب از وى يك زمان
هر چه گويد ، آن توانم كرد و بس * ليك ازو دورى نجويم يك نَفَس
من چه خواهم كرد ملك و كارِ او ؟ * ملكتِ من بس بود ديدارِ او . »
گر تو مردِ طالبىّ و حق شناس * بندگى كردن در آموز از اياس