اى به روز و شب معطّل مانده * همچنان بر گامِ اوّل مانده
هر شبى از بهرِ تو اى بو الفضول * مىكنند از اوجِ جبّارى نزول
تو ز جاىِ خود چو مردى بىادب * بر نگيرى گام ، نه روز و نه شب
آمدند از اوجِ عزّت پيش باز * تو ز پس رفتى و كردى احتراز
اى دريغا نيستى تو مردِ اين * با كه بتوان گفت آخر دردِ اين
تا بهشت و دوزخت در ره بود * جانِ تو زين راز كى آگه بود ؟
چون ازين هر دو برون آيى تمام * صبحِ اين دولت برونْت آيد ز شام
گلشنِ جنّت نه اين اصحاب راست * زان كه عِلّيّون ذوى الالباب راست
تو چو مردان ، اين بدين دِه وان بدان * در گذر ، نه دل بدين ده نه بدان
چون ز هر دو بر گذشتى فرد تو * گر زنى باشى تو باشى مرد تو .
الحكاية و التمثيل
رابعه گفتى كه اى داناىِ راز * دشمنان را كارِ دنيا مىبساز
دوستان را آخرت ده بر دوام * زان كه من زين كار آزادم مدام