چون نباشم بنده و بندىِ او * چون زنم لافِ خداوندىِ او ؟
در خداونديش سر افكندهام * ليك او بايد كه خوانَد بندهام . »
گر ز سوىِ او درآيد عاشقى * تو به عشقِ او بغايت لايقى
ليك عشقى كان ز سوىِ تو بود * دان كه آن در خوردِ روىِ تو بود
او اگر با تو دراندازد خوشى * تو توانى شد ز شادى آتشى
كار ، آن دارد نه اين اى بىخبر * كى خبر يابد ازو هر بىهنر ؟
الحكاية و التمثيل
بود درويشى ز فرطِ عشق زار * وز محبّت همچو آتش بىقرار
هم ز تفتِ عشق جانش سوخته * هم ز تابِ جان زفانش سوخته
آتش از جان در دلش افتاده بود * مشكلى بس مشكلش افتاده بود
در ميانِ راه مىشد بىقرار * مىگريست و اين سخن مىگفت زار
« جان و دل از آتشِ رشكم بسوخت * چند گريم چون همه اشكم بسوخت . »
هاتفى گفتش « مزن زين بيش لاف * از چه با او درفكندى از گزاف ؟ »