عاقبت چون عزمِ رفتن كرد شاه * گلخنى گفتش كه « ديدى جايگاه ؟
خورد و خفتم ديدى و ايوانِ من * آمدى نا خوانده خود مهمانِ من
گر دگر بار افتدت برخيز زود * پس قدم در راه نِه سر نيز زود
ور سرِ ما نبودت مىباش خوش * گلخنى گو ريزهاى مىپاش خوش
من نه بيش از تو نه كمتر آيمت * من كيَم تا من برابر آيمت ؟ »
خوش شد از گفتارِ او شاهِ جهان * هفت بارِ ديگرش شد ميهمان
روز آخر گلخنى را گفت شاه * « آخر از شاهِ جهان چيزى بخواه . »
گفت « اگر حاجت بگويد آن گدا * شاهش آن حاجت بگرداند روا ؟ »
شاه گفتش « حاجتت با من بگو * خسروى كن ، تركِ اين گلخن بگو . »
گفت « حاجتمند آنم من كه شاه * همچنين مهمانم آيد گاه گاه
خسروىِ من لقاىِ او بس است * تاجِ فرقم خاكِ پاىِ او بس است
شهريار از دستِ تو بسيار هست * هيچ گلخن تاب را اين كار هست ؟
با تو در گلخن نشسته گلخنى * بِهْ كه بىتو پادشاهى گلشنى
چون ازين گلخن در آمد دولتم * كافرى باشد از اينجا رحلتم