پس تو را خوش در كشد در راهِ خويش * فرد بنشاند به خلوتگاهِ خويش
گر بود اين جايگه دعوى تو را * مغزِ آن دعوى بود معنى تو را
دوستدارىِ تو آزارى بود * دوستىِ او تو را كارى بود .
الحكاية و التمثيل
چون برفت از دارِ دنيا بايزيد * ديد در خوابش مگر آن شب مريد
پس سؤالش كرد ك « اى شايسته پير * چون ز منكر در گذشتى وز نكير ؟ »
گفت « چون كردند آن دو نامدار * بر منِ مسكين سؤال از كردگار
گفتم ايشان را كه نبود زين سؤال * نه شما را نه مرا هرگز كمال
زان كه گر گويم خدايم اوست بس * اين سخن گفتن بود از من هوس
ليك اگر ز اينجا به نزدِ ذو الجلال * باز گرديد و ازو پرسيد حال
گر مرا او بنده خوانَد اينْت كار ! * بندهاى باشم خدا را نامدار
ور مرا از بندگان نشمارد او * بستهء بندِ خودم بگذارد او
با كسى آسان چو پيوندش نبود * من اگر خوانم خداوندش چه سود ؟