گر زند ديوانهاى اين شيوه لاف * تو مده از سر كشى با او مصاف
آن كه اينجا مستِ لا يعقل بوَد * بى قرار و بىكس و بىدل بوَد
مىگذارد عمر در ناكاميى * هر زمانش تازه بىآراميى
تو زفان از شيوهء او دور دار * عاشق و ديوانه را معذور دار
گر نظر در سرِ بىنوران كنى * جمله را بىشك ز معذوران كنى .
الحكاية و التمثيل
واسطى مىرفت سر گردان شده * وز تحيّر بىسر و سامان شده
چشم بر گورِ جهودانْش اوفتاد * پس نظر زانجا به پيشانْش اوفتاد
« اين جهودان » گفت « معذورند نيك * اين بنتوان با كسى گفتن و ليك . »
اين سخن از وى ، كسِ قاضى شنيد * خشمگين او را برِ قاضى كشيد
حرفِ او چون در خورِ قاضى نبود * كرد انكار و بدين راضى نبود
واسطى گفتش كه « اين قومِ تباه * گر نهاند از حكمِ تو معذورِ راه
ليكن از حكمِ خداىِ آسمان * جمله معذورانِ راهاند اين زمان . »