تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
گفت « من كى درفكندم با يكى * او درافكنده‌ست با من بىشكى
چون منى را كى بود آن مغز و پوست * تا چو اويى را تواند داشت دوست ؟
من چه كردم هر چه كرد او كرد و بس * دل چو خون شد خونِ دل او خَورد و بس . »
او چو با تو درفكند و داد بار * تو مكن از خويش در سر زينهار
تو كه باشى تا در آن كارِ عظيم * يك نفس بيرون كنى پاى از گليم
با تو گر او عشق بازد اى غلام * عشقْ او با صنع مىبازد مدام
تو نه‌اى بر هيچ و نه بر هيچ كار * محو گرد و صنع با صانع گذار
گر پديد آرى تو خود را در ميان * هم ز ايمانت بر آيى هم ز جان .

الحكاية و التمثيل

يك شبى محمود دل پُر تاب شد * ميهمانِ رندِ گلخن تاب شد
رند بر خاكسترش بنشاند خوش * ريزه در گلخن همى افشاند خوش
خشك نانى پيشِ او آورد زود * دست بيرون كرد شاه و خورد زود
گفت آخر گلخنى امشب ز من * عذر خواهد من سرش برّم ز تن
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 252 | فريد الدين العطار النيسابوري