ديگرى گفتش كه تا من زندهام * عشقِ او را لايق و يبندهام
از همه ببريدهام بنشسته من * لافِ عشقش مىزنم پيوسته من
چون همه خلق جهان را ديدهام * در كه پيوندم كه بس ببريدهام
كارِ من سوداىِ عشقِ او بس است * وين چنين سودا نه كارِ هر كس است
كار آوردم به جان در عشقِ يار * گوئيى جانم نمىآيد به كار
وقت آن آمد كه خط در جان كشم * جامِ مىبر طلعتِ جانان كشم
بر جمالش چشم و جان روشن كنم * با وصالش دست در گردن كنم .
گفت نتوان شد به دعوى و به لاف * همنشينْ سيمرغ را بر كوهِ قاف
لافِ عشقِ او مزن در هر نَفَس * كاو نگنجد در جوالِ هيچ كس
گر نسيمِ دولتى آيد فراز * پرده اندازد ز روىِ كار باز