تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
با تو اينجا گر وصالى پى نهم * آن به مُلكِ هر دو عالم كى دهم ؟
بس بود اين گلخنم روشن ز تو * چيست بهْ از تو كه خواهم من ز تو ؟
مرگ جان باد اين دلِ پر پيچ را * گر گزيند بر تو هرگز هيچ را
من نه شاهى خواهم و نه خسروى * آنچه مىخواهم من از تو ، هم توى
شه تو بس باشى ، مكن شاهى مرا * ميهمان مىآى ، گه گاهى مرا . »
عشق او بايد تو را كار اين بود * آنِ تو او را غم و بار اين بود
گر تو را عشق است از وى خواه نيز * دست ازين دامن مكن كوتاه نيز
دل بگيرد زانِ خويشش بىشكى * بحر دارد ، قطره خواهد از يكى .

الحكاية و التمثيل

مىشد آن سقّا مگر آبى به كف * ديد سقّايى دگر در پيشِ صف
حالى ، اين يك ، آب در كف آن زمان * پيش آن يك رفت و آبى خواست از آن
مرد گفتش « اى ز معنى بىخبر * چون تو هم اين آب‌دارى ، خوش بخور ! »