هيچ نتوانند ديد آن قومِ راه * چه بد و چه نيك ، جز زان جايگاه .
الحكاية و التمثيل
گفت آن ديوانهء تنْ برهنه * در ميانِ راه مىشد گرسنه
بود بارانى و سرمايى شگرف * تر شد آن سرگشته از باران و برف
نه نهفتى بودش و نه خانهاى * عاقبت مىرفت تا ويرانهاى
چون نهاد از راه در ويرانه گام * بر سرش آمد همى خشتى ز بام
سر شكستش خون روان شد همچو جوى * مرد سوىِ آسمان بر كرد روى
گفت « تا كى كوسِ سلطانى زدن * زين نكوتر خشت نتوانى زدن ؟ »
الحكاية و التمثيل
بود در كاريز بىسرمايهاى * عاريت بستد خر از همسايهاى
رفت سوىِ آسيا و خوش بخَفت * چون بخفت آن مرد ، حالى ، خر برفت
گرگ آن خر را بدرّيد و بخَورد * روز ديگر بود . تاوان خواست مرد