يوسفِ جان را كسى سلطان كند * كو خريدارىِ او از جان كند
يوسفِ جانت عزيز است اى پسر * بهترت از وى چه چيز است اى پسر
قدرِ يوسف كور نتواند شناخت * جز دلى پرشور نتواند شناخت
حكايت
ديد شيخى پاكدينى را به خواب * چون سلامش گفت نشنود او جواب
گفت آخر اى بزرگِ نيكنام * از چه مىندهى جوابم را سلام
چون تو مىدانى كه فرض است اين جواب * پس جوابم بازده سر برمتاب
گفت مىدانم كه فرض است اى امام * ليك بر ما بسته شد اين در تمام
چون جوابِ تو توانم داد باز * چون درِ طاعت فراز آمد فراز