مرد گفتش گر وزارت ساختم * نقدِ عمرم در رهِ تو باختم
نقدِ من با من ده آنِ خويش گير * ورنه تن زن تركِ اين درويش گير
كس نداند تا چه نقدى بس عزيز * باختم من در ره ملكِ تو نيز
چون همه سرمايه تو عمر بود * پس چرا بر باد دادى عمر زود
چون چنين سرمايه از دستت برفت * هرچه آن بودهست يا هستت برفت
خويش را گم كردهاى اى راز جوى * پيش از آن كِت جان بر آيد راز جوى
گر نيابى زنده خود را باز تو * چون بميرى كى شناسى راز تو
باز پرس از اهلِ گورستان تو نيز * تا چه مىگويند از عمرِ عزيز
چاره اين كارِ مشكل پيشگير * راه بر مرگ است منزل پيشگير
تركِ دنيا گير و كارِ مرگ ساز * راه بس دور است ره را برگ ساز
بهترين چيزى كه عمر است آن دراز * در بتر چيزى كه دنياست آن مباز
اى به يك جو زهرِ دنيا جانفروش * بوده يوسف را چنين ارزانفروش
چون تو يوسف را به جان نخريدهاى * لاجرم او را به جان نگزيدهاى