حق تعالى كرد سوى او خطاب * گفت اگر جان دادنت آمد عذاب
از پسِ جان دادن و مردن ز خويش * هست چندان سختىِ ز اندازه بيش
كانك را شد نقد افتادن درو * راحتِ روح است جان دادن درو
چون چنين در كار مشكل ماندهاى * روز و شب بهرِ چه غافل ماندهاى
حكايت
آن غريبى را وزارت داد شاه * يافت عمرى در وزارت آب و جاه
عاقبت چون پيرى آمد كارگر * خواست آن دستور دستورى مگر
گفت خواهم كرد عزلت اختيار * زانكه مىترسم ز مرگ اى شهريار
منع نكْند پادشاهِ سرفراز * تا روم زينجا به جاىِ خويش باز
مىگذارم روز و شب در طاعتى * پس دعا مىگويمت هر ساعتى
شاه گفتش تو كه اول آمدى * در تهىدستى معطّل آمدى
هرچه دارى جمله كن تسليم شاه * همچو اول روز رو زين جايگاه
چون تو اينجا آمدى دستى تهى * مىروى با اينهمه گنج آنگهى