زار مىگفتى كه « اين داغم بس است * وين چنين داغى سزاىِ آن كس است ،
كز حماقت رفت چشمِ عقل دوخت * دلبرِ خود را به دينارى فروخت . »
روز بازارى چنين آراسته * تو زيانِ خويش را برخاسته
هر نفس ز انفاسِ عمرت گوهرىست * سوىِ حق هر ذرّهء نو رهبرىست
از قدم تا فرق نعمتهاىِ اوست * عرضه ده بر خويش نعمتهاىِ دوست
تا بدانى كز كه دور افتادهاى * در جدايى بس صبور افتادهاى
حق تو را پرورده در صد عزّ و ناز * تو ز نادانى به غيرى مانده باز .
الحكاية و التمثيل
خسروى مىرفت در دشتِ شكار * گفت « اى سگبان سگِ تازى بيار . »
بود خسرو را سگى آموخته * جُلّش از اكسون و اطلس دوخته
از گهر طوقى مرصّع ساخته * فخر را در گردنش انداخته
از زرش خلخال و دست ابر نجنش * رشتهء ابريشمين در گردنش
شاه آن سگ را سگى بخرد گرفت * رشتهء آن سگ به دست خود گرفت