تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
شيخ گفتا « چون دلت بىخويش ازينْست * اين چه غم باشد سزايت بيش ازينْست
دوستى ديگر گزين اى يار تو * كو نميرد ، تا نميرى زار تو . »
دوستى كز مرگ نقصان آورد * دوستىِ او غمِ جان آورد
هر كه شد در عشقِ صورت مبتلا * هم از آن صورت فتد در صد بلا
زودش آن صورت شود بيرون ز دست * و او ازان حيرت كند در خون نشست .

الحكاية و التمثيل

تاجرى مالى و ملكى چند داشت * يك كنيزك با لبى چون قند داشت
ناگهش بفروخت تا آواره شد * بس پشيمان گشت و بس بيچاره شد
رفت پيش خواجهء او بىقرار * مىخريدش باز افزون از هزار
ز آرزوىِ او جگر مىسوختش * خواجهء او باز مىنفروختش
مرد ، مىشد در ميانِ ره مدام * خاك بر سر مىفشاندى بر دوام
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 190 | فريد الدين العطار النيسابوري