تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
شاهْ مىشد در قفاش آن سگ دوان * در رهِ سگ بود لختى استخوان
سگْ نمىشد كاستخوان افتاده بود * بنگرست آن شاه سگ استاده بود
آتش غيرت چنان بر شاه زد * كآتش اندر آن سگِ گمراه زد
گفت « آخر پيشِ چون من پادشاه * سوى غيرى چون توان كردن نگاه ؟ »
رشته را بگسست ازو گفت « اين زمان * سر دهيد ، اين بىادب را در جهان . »
گر بخوردى سوزن آن سگ صد هزار * بهترش بودى كه بىآن رشته كار
مردِ سگبان گفت « سگ آراسته‌ست * جملهء اندامِ سگ پُر خواسته‌ست
گر چه اين سگ دشت و صحرا را سزاست * اطلس و زرّ و گهر ما را سزاست . »
شاه گفتا « همچنان بگذار و رو * دل ز سيم و زرِ او بردار و رو
تا اگر با خويش آيد بعد ازين * خويش را آراسته بيند چنين ،
يادش آيد كآشنايى يافته‌ست * وز چو من شاهى ، جدايى يافته‌ست . »
اى در اوّل آشنايى يافته * و آخر از غفلت جدايى يافته
پاى در عشقِ حقيقى نِه تمام * نوش كن با اژدها ، مردانه ، جام
زان كه اينجا پاى داوِ اژدهاست * عاشقان را سر بريدن خونبهاست