ور نخواهد گفت درس عشق باز * من نخواهم كرد درسى نيز سپاز
روز و شب در عشق آن بت اوفتاد * كرد كلى ترك درس اوستاد
شد جو شاخى زعفران از درد او * كشت همرنك زريرى زرد او
عشق آمد عقل را در زير كرد * گر دلى داشت او ز جانش سير كرد
كر چه بسيارى بدانش داد داد * درده عشق آن همه بر باد داد
علم خوانى كبر و غوغا آورد * عشق ورزى سوز و سودا آورد
هر كرا بى عشق علمى راه داد * علم او را حب مال و جاه داد
عاقبت يكباركى بيمار شد * بند بندش كلبه تيمار شد
آنچه او را با كنيزك اوفتاد * واقف آن كشت آخر اوستاد
از سر دانش بحيلت قصد كرد * او دو دست آن كنيزك فصد كرد
سهلى دادش كه در كار آمدش * بعد از آن حيضى بديد از آمدش
آن كنيزك شد جو شاخ خيزران * كشت كلنارش جو شاخ زعفران
نه نكويى ماند در ديدار او * نه طراوت ماند در رخسار او
از جمالش ذره باقى نماند * آن قدح بشكست و آن ساقى نماند