تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
گر به سرِ راهِ عشقى مبتلا * بر فكن بر گستوانى از بلا
گر به دعوى عزمِ اين ميدان كنى * سر دهى بر باد و تركِ جان كنى
سر به دعوى بيش ازين مفراز تو * تا به رسوايى نمانى باز تو .

الحكاية و التمثيل

بود اندر مصر شاهى نامدار * مفلسى بر شاه عاشق گشت زار
چون خبر آمد ز عشقش شاه را * خواند حالى عاشقِ گمراه را
گفت « چون عاشق شدى بر شهريار * از دو كار اكنون يكى كن اختيار
يا به تركِ شهر وين كشور بگوى * يا نه ، در عشقم ، به تركِ سر بگوى
با تو گفتم كارِ تو يكبارگى * سر بُريدن خواهى يا آوارگى ؟ »
چون نبود آن مردِ عاشق مردِ كار * كرد او از شهر رفتن اختيار
چون برفت آن مفلسِ بىخويشتن * شاه گفتا « سر ببرّيدش ز تن . »
حاجبى گفتا كه « هست او بىگناه * از چه سر برّيدنش فرمود شاه ؟ »
شاه گفتا « زان كه او عاشق نبود * در طريقِ عشقِ من صادق نبود