تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
نَفْسِ تو هم احول و هم اعور است * هم سگ و هم كاهل و هم كافر است
گر كسى بستايدت امّا دروغ * از دروغى نَفْسِ تو گيرد فروغ
نيست روىِ آن كه اين سگ به شود * كز دروغى اين چنين فربه شود
بود در اوّل همه بىحاصلى * كودكى و بىدلى و غافلى
بود در اوسط همه بيگانگى * وز جوانى شعبهء ديوانگى
بود در آخر كه پيرى بود كار * جان خرف درمانده ، تن گشته نزار
با چنين عمرى به جهل آراسته * كى شود اين نفسِ سگ پيراسته
چون ز اوّل تا به آخر غافلىست * حاصلِ ما لا جرم بىحاصلىست
بنده دارد در جهان اين سگ بسى * بندگىِ سگ كند آخر كسى ؟
با وجودِ نفس ، بودن ناخوش است * زان كه نفست دوزخى پر آتش است
گه به دوزخ در سعيرِ شهوت است * گاه در وى زمهريرِ نخوت است
دوزخ الحق زان خوش است و دلپذير * كاو دو مغز است : آتش است و زمهرير
صد هزاران دل بمرد از غم همى * وين سگِ كافر نمىميرد دمى .

الحكاية و التمثيل

يافت مردى گوركن عمرى دراز * سايلى گفتش كه « چيزى گوى باز
تا چو عمرى گور كندى در مغاك * چه عجايب ديده‌اى در زيرِ خاك ؟ »
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 159 | فريد الدين العطار النيسابوري