الحكاية و التمثيل
گم شد از بغداد شبلى چند گاه * كس به سوىِ او كجا مىبُرد راه
باز جُستندش به هر موضع بسى * در مخنّث خانهاى ديدش كسى
در ميانِ آن گروهى بىادب * چشمْتر بنشسته بود و خشكْ لب
سائلى گفت « اى برنگِ راز جوى * اين چه جاىِ توست آخر باز گوى ؟ »
گفت « اين قوماند چونتر دامنى * در رهِ دنيا نه مرد و نه زنى
من چو ايشانم ، ولى در راهِ دين * نه زنى در دين نه مردى چند ازين ؟
گم شدم در نا جوانمردىِ خويش * شرم مىدارم من از مردىِ خويش . »
هر كه جانِ خويش را آگاه كرد * ريشِ خود دستار خوانِ راه كرد
همچو مردان ذُلِ خود كرد اختيار * كرد بر استادگان عزّت نثار
گر تو بيش آيى به مويى در نظر * خويشتن را از بُتى باشى بتر
مدح و ذمّت گر تفاوت مىكند * بُتگرى باشى كه او بت مىكند
گر تو حق را بندهاى بُتگر مباش * ور تو مردِ ايزدى آزر مباش
نيست ممكن در ميانِ خاص و عام * از مقامِ بندگى برتر مقام