بندگى كن بيش ازين دعوى مجوى * مردِ حق شو ، عزّت از عُزّى مجوى
چون تو را صد بُت بود در زيرِ دلق * چون نمايى خويش را صوفى به خلق
اى مخنّث جامهء مردان مدار * خويش را زين بيش سر گردان مدار .
الحكاية و التمثيل
در خصومت آمدند و در جفا * دو مرقّع پوش در دارُ القضا
قاضى ايشان را به كنجى برد باز * گفت « صوفى خوش نباشد جنگ ساز
جامهء تسليم در بر كردهايد * اين خصومت از چه در سر كردهايد ؟
گر شما هستيد اهلِ جنگ و كين * اين لباس از سر براندازيد هين !
ور شما اين جامه را اهل آمديد * در خصومت از سرِ جهل آمديد
من كه قاضىام نه مردِ معنوى * زين مرقّع شرم مىدارم قوى
هر دو را بر فرق مَقنع داشتن * به بود زينسان مرقّع داشتن . »
چون تو نه مردى نه زن در كارِ عشق * كى توانى كرد حل اسرارِ عشق