گر چنان بودى كه بودى مردِ كار * سر بريدن كردى اينجا اختيار
هر كه سر بر وى به از جانان بود * عشق ورزيدن برو تاوان بود
گر ز من او سر بريدن خواستى * شهريار از مملكت برخاستى
بر ميان بستى كمر در پيشِ او * خسروِ عالم شدى درويشِ او
ليك چون در عشق دعوىدار بود * سر بريدن سازدش نهمار زود
هر كه در هجرم سرِ سر دارد او * مدّعىست و دامنِتر دارد او
اين بدان گفتم كه تا هر بىفروغ * كم زند در عشقِ ما لافِ دروغ . »
ديگرى گفتش كه نفسم دشمن است * چون روم ره ، زان كه همره رهزن است
نَفْسِ سگ هرگز نشد فرمان برم * من ندانم تا ز دستش جان برم
آشنا شد گرگ در صحرا مرا * و آشنا نيست اين سگِ رعنا مرا
در عجايب ماندهام زين بىوفا * تا چرا مىاوفتد در آشنا .
گفت اى سگ در جوالت كرده خوش * همچو خاكى پايمالت كرده خوش