گفت « اين ديدم عجايب حسبِ حال * كاين سگِ نَفْسم همى هفتاد سال
گور كندن ديد و يك ساعت نمرد * يك دمم فرمانِ يك طاعت نبرد . »
الحكاية و التمثيل
يك شبى عبّاسه گفت « اى حاضران * اين همه گر پر شوند از كافران
پس همه از تركمانى پر فضول * از سرِ صدقى كنند ايمان قبول
اين تواند بود ، امّا آمدند * انبيا اين صد هزار و بيست و اند
تا شود اين نفسِ كافر يك زمان * يا مسلمان ، يا بميرد در ميان
اين نيارستند كرد و آن رواست * در ميان چندين تفاوت از چه خاست ؟ »
ما همه در حكمِ نفسِ كافريم * در درونِ خويش كافر پروريم
كافرىست اين نفسِ نا فرمان چنين * كشتنِ او كى بود آسان چنين
چون مدد مىگيرد اين نفس از دو راه * بس عجب باشد اگر گردد تباه
دل ، سوارِ مملكت آمد مقيم * روز و شب اين نفسِ سگ او را نديم
اسب چندانى كه مىتازد سوار * بر برِ او مىدود سگ در شكار