الحكاية و التمثيل
گفت عبّاسه كه « روزِ رستخيز * چون ز هيبت خلق افتد در گريز ،
عاصيان و غافلان را از گناه * روىها گردد به يك ساعت سياه
خلقِ بىسرمايه حيران مانده * هر يك از نوعى پريشان مانده
حق تعالى از زمين تا نُه فلك * صد هزاران ساله طاعت از ملك
پاك بستاند همه از لطفِ پاك * و افكند اندر سرِ اين مشتِ خاك . »
از ملايك بانگ خيزد ك « اى إله * از چه بر ما مىزنند اين خلق راه . »
حق تعالى گويد « اى روحانيان * چون شما را نيست زين سود و زيان
خاكيان را كار مىگردد تمام * نان براى گرسنه بايد مدام . »
ديگرى گفتش مخنّث گوهرم * هر زمانى مرغِ شاخِ ديگرم