كارِ حكمت جز چنين نبود تمام * لا جرم خود اين چنين آمد مدام
در رهِ او صد هزاران حكمت است * قطرهاى را حصّه بحرى رحمت است .
روز و شب اين هفت پرگار اى پسر * از براىِ توست در كار اى پسر
طاعتِ روحانيان از بهرِ توست * خُلد و دوزخ عكسِ لطف و قهرِ توست
قدسيان جمله سجودت كردهاند * جزو و كُل عزّ وجودت كردهاند
از حقارت سوىِ خود منگر بسى * زان كه ممكن نيست بيش از تو كسى
جسمِ تو جزو است و جانت كُلِ كُل * خويش را عاجز مكن در عينِ ذُل
كُلِ تو درتافت جزوت شد پديد * جانِ تو بشتافت عضوت شد پديد
نيست تن از جان جدا ، جزوى ازوست * نيست جان از كل جدا ، عضوى ازوست
چون عدد نبوَد درين راه و احَد * جزو و كل گفتن نباشد تا ابد
صد هزاران ابرِ رحمت فوقِ تو * مىببارد تا فزايد شوقِ تو
چون درآيد وقتِ رفعتهاىِ كل * از براىِ توست خلعتهاىِ كل
هر چه چندانى ملايك كردهاند * از پىِ تو بر فذلك كردهاند
جملهء طاعاتِ ايشان كردگار * بر تو خواهد كرد جاويدان نثار .