الحكاية و التمثيل
چون بمرد آن مردِ مفسد در گناه * گفت مىبردند تابوتش به راه
چون بديد آن زاهدى كرد احتراز * تا نبايد كرد بر مفسد نماز
در شب آن زاهد مگر ديدش به خواب * در بهشت و روى همچون آفتاب
مردِ زاهد گفتش « آخر اى غلام * از كجا آوردى اين عالى مقام ؟
در گنه بودى تو تا بودى همه * پاى تا فرقت بيالودى همه . »
گفت « از بىرحمىِ تو كردگار * كرد رحمت بر منِ آشفته كار . »
عشقبازى بين كه حكمت مىكند * مىكند اين كار و رحمت مىكند
حكمت او در شبى چون پرِ زاغ * كودكى را مىفرستد با چراغ
بعد از آن بادى فرستد تيزرو * كان چراغِ او بكش برخيز و رو
پس بگيرد طفل را در رهگذر * كز چه كشتى آن چراغ اى بىخبر
زان بگيرد طفل را تا در حساب * مىكند با او به صد شفقت عتاب .
گر همه كس جز نمازى نيستى * حكمتش را عشقبازى نيستى