تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
گر ز غفلت ره غلط كرد آن سقط * من چو مىدانم نكردم ره غلط
هم كنون راهش دهم تا پيشگاه * لطفِ ما خواهد شد او را عذر خواه . »
اين بگفت و راهِ جانش بر گشاد * در خدا گفتن زفانش برگشاد .
تا بدانى تو كه اين آن ملّت است * كانچه اينجا مىرود بىعلّت است
گر برين درگه ندارى هيچ تو * هيچ نيست افكنده ، كمتر پيچ تو
نه همه زهدِ مسلّم مىخرند * « هيچ » بر درگاهِ او ، هم مىخرند .

الحكاية و التمثيل

صوفيى مىرفت در بغداد زود * در ميانِ راه آوازى شنود
كان يكى گفت « انگبين دارم بسى * مىفروشم سخت ارزان ، كو كسى ؟ »
شيخ صوفى گفت « اى مردِ صبور * مىدهى چيزى به هيچى ؟ » گفت « دور !
تو مگر ديوانه‌اى اى بوالهوس * كس به هيچى كى دهد چيزى به كس ؟ »
هاتفى گفتش كه « اى صوفى درآى * يك دكان زينجا كه هستى برتر آى
تا به هيچى ما همه چيزت دهيم * ور دگر خواهى بسى نيزت دهيم . »